داستان زندگی حضرت نوح

پنجشنبه 16 آذر 1391

 نام حضرت نوح علیه‏السلام 43 بار در قرآن آمده و یك سوره به نام او اختصاص داده شده است. او نخستین پیامبر اولوالعزم است كه داراى شریعت و كتاب مستقل بود و سلسله نسب او با هشت یا ده واسطه به حضرت آدم علیه ‏السلام می رسد.

حضرت نوح 1642 سال بعد از هبوط آدم علیه‏ السلام از بهشت به زمین، چشم به جهان گشود. 950 سال پیامبرى كرد و مركز بعثت و دعوت او در شامات و فلسطین و عراق بوده است.
نام اصلى او عبدالجبار، عبدالاعلى و... بود، و بر اثر گریه و نوحه فراوان از خوف خدا، نوح خوانده شد.

از امام صادق علیه ‏السلام نقل شده كه فرمودند: نوح علیه ‏السلام 2500 سال عمر كرد كه 850 سال آن قبل از پیامبرى و 950 سال بعد از رسالت بود كه به دعوت مردم اشتغال داشت، و 200 سال به دور از مردم به كار كشتى‏سازى پرداخت و پس از ماجراى طوفان 500 سال زندگى كرد.

در ادامه داستان زندگی حضرت نوح را می خوانید...
نوح در جامعه اى مى زیست كه دلها در آن تیره و فساد چیره و بت پرستى رایج و ستم و بهره گیرى و استثمار، متداول بود. ثروتمندان در فساد خویش ‍ غوطه ور بودند و ناتوانان و مسكینان ، در جان كندنى سخت ، روزگار مى گذرانیدند! خداوند به نوح فرمان داد كه به پیامبرى ، این مردم را هدایت كند. نوح ، زبانى فصیح و منطقى قوى و بیانى گرم داشت و سخت بردبار و شكیبا بود.
او، به فرمان خدا، به دعوت و ارشاد پرداخت :
- اى قوم من ، تنها الله را بپرستید. چرا غیر او را به پرستش مى گیرید؟ اگر ایمان نیاورید، من بر شما از شكنجه روزى سخت هراسانم .
او همچنان به دعوت خود ادامه مى داد و در این راه ، با امیدوارى و تحمل بسیار، با سختیها و ناملایمات روبه رو مى شد و از فصاحت و بلاغت خویش در راه ابلاغ رسالت خود سود مى برد.
در این میان ، برخى مسكینان و مستضعفان ، رفته رفته به سخنان او مایل شدند و دعوت او را اجابت كردند. اما ثروت اندوزان و دنیا پرستان كه زمزمه هاى توحیدى نوح را خطرى براى منافع خود تلقى مى كردند، عناد و مقاومت ورزیدند و ظلمت گمراهى را بر نور هدایت رجحان نهادند و از این بالاتر، نوح و پیروانش را به باد استهزا گرفتند:
- ما تو را جز بشرى مانند خود نمى بینیم و جز پست ترین مردمان به تو نمى گروند. تو و پیروانت را هیچ برترى بر ما نیست و جز مشتى دروغگو نیستید.

 آن‏ها گستاخى و غرور را به جایى رساندند كه قرآن مى‏ فرماید:

جعَلُوا اَصابِعَهُم آذانِهم واستَغشَوا ثِیابَهُم و اَصَرُّوا وَ استَكبَرُوا استِكباراً؛ (
نوح، آیه 8) آن‏ها در برابر دعوت نوح علیه‏السلام [به چهار طریق مقابله مى‏ كردند:] 1 - انگشتان خود را در گوشهایشان قرار مى‏ دادند. 2 - لباس هایشان را بر خود مى‏ پیچیدند و بر سر خود مى ‏افكندند (تا امواج صداى نوح علیه‏السلام به گوش آن‏ها نرسد). 3 - در كفر خود، اصرار و لجاجت نمودند. 4 - شدیداً غرور و خودخواهى ورزیدند.

حضرت نوح به بت پرستان می فرمود نمى گویم فرشته ام تا بگویید: تو جز بشرى مانند من نیستى . ادعاى علم غیب هم نكرده ام تا مرا تكذیب كنید. من تنها شما را به خداوند یكتا، به نیكى و پاكى و اخلاق ، فرا مى خوانم . پس چرا ایمان نمى آورید، چرا بر نادانى خود اصرار مى ورزید؟


آنان گستاخانه و بى پروا، پاسخ مى دادند:
- اگر چنان كه مى گویى ، خواهان رستگارى و هدایت مایى ، این مردمان پست و پیروان دون را از خود دور كن . ما نمى توانیم یاران و هم عقیده آنان باشیم .

نوح علیه‏السلام در پاسخ آن‏ها مى‏ گفت: اگر من دلیل روشنى از پروردگارم داشته باشم، و از نزد خودش رحمتى به من داده باشد - و بر شما مخفى مانده - آیا باز هم رسالت مرا انكار مى‏ كنید؟ اى قوم من! من به خاطر این دعوت، اجر و پاداشى از شما نمى ‏خواهم، اجر من تنها بر خداست، و من آن افراد اندك را كه به من ایمان آورده‏اند به خاطر شما ترك نمى‏ كنم، چرا كه اگر آن‏ها را از خود برانم، در روز قیامت در پیشگاه خدا از من شكایت خواهند كرد، ولى شما (اشراف) را قومى نادان مى‏ نگرم.

نوح ، سالها و سالها، با تحمل همه مصائب و ریشخندها و آزارها، به نشر دعوت و تبلیغ پرداخت .  حتى یكبار آن قوم بى رحم براى جلوگیرى از دعوت نوح علیه‏السلام، به او حمله كردند و او را آن چنان زدند كه بیهوش شد، ولى وقتى كه آن پیامبر دلسوز و مهربان به هوش آمد، گفت:

اَلّلهُمَّ اغفِرلِى و لِقَومِى فَانَّهم لا یَعلَمونَ؛ خدایا! مرا و قوم مرا بیامرز، چرا كه آن‏ها ناآگاه هستند.

تا اینكه سرانجام ، آن مردم گمراه ، به یكباره امید نوح را به یاس مبدل كردند و آن پیامبر خدا را بر سر راهى بدون بازگشت قرار دادند:


- اى نوح ، دیگر بس كن و از این بحث و جدال مكرر خود با ما دست بدار. مگر نمى گویى كه اگر ما ایمان نیاوریم دچار عذاب الهى خواهیم شد؟ اكنون كجاست آن عذاب الهى كه وعده مى دادى ؟

وقتى بى شرمى را به نهایت رساندند و آن پیامبر بردبار الهى از خود ناامید كردند، نوح ، قوم خویش را نفرین كرد:

 رَبّ لا تَذَر على الْأَرْضِ مِن الكافرینَ دَیّاراً اءِنَّكَ اءنْ تَذَرهُم یُضلُّوا عبادَكَ و لا یَلِدُوا فاجِراً كَفَّاراً؛ (سوره هود آیات 26 و 27)
احدى از كافران را روى زمین زنده مگذار چرا كه اگر آن‏ها را زنده بگذارى بندگانت را گمراه مى‏ كنند و جز نسلى گنهكار و كافر به وجود نمى‏ آورند. 
(بنابر برخى روایات ؛ كافران از آن پس تا هنگام عذاب زاد و و لد نداشتند، بنابراین هنگام طوفان كودكى در بین آنان باقى نبود.)

 در این هنگام بود كه خداوند دستور ساختن كشتى را به حضرت نوح علیه‏السلام داد، و به او چنین وحى كرد:

وَ اصنَع الفُلكَ بِاَعیُنِنا و وَحیِنا و لا تُخاطِبنِى فِى الَّذِینَ ظَلَموا اِنَّهم مُغرَقُونَ؛ (
هود،آیه 37) و اكنون در حضور ما و طبق وحی ما كشتى بساز! و درباره آن‏ها كه ستم كردند شفاعت مكن كه همه آن‏ها غرق شدنى هستند.

نوح نقطه اى را بر خشكى و دور از دریا انتخاب كرد و از تنه درختان ، با زحمت بسیار، تخته هایى فراهم آورد و با ابزار ابتدایى روزگار خود، ساختن كشتى را آغاز كرد.
از همان آغاز، تمسخرها و ریشخندها شروع شد. هر روز دسته اى از كافران مى آمدند و او و یارانش را كه سخت سرگرم كار بودند، به باد استهزا مى گرفتند:
- اى نوح ، بهتر نبود فكر یك دریا هم در همین نزدیكیها مى كردى ؟ آخر كدام دیوانه اى در خشكى و دور از دریا یك كشتى به این بزرگى مى سازد؟
- لابد گاوهایى كرایه كرده است كه این كشتى را به دریا خواهند برد!
- شاید هم دریا را به اینجا خواهد آورد!
حتى فرزند خود او كه جذب جامعه كافران شده بود، در مسخره كردن پدر، با آنها همراه بود. اما نوح ، بردبار و استوار، به این یاوه گوییها و هرزه دارییها اعتنا نمى كرد و به كار خود ادامه مى داد.

سرانجام ، كار ساختن كشتى بزرگ به پایان آمد و خداوند در سوره هود آیه 40 می فرماید:

حَتَّى إِذَا جَاء أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهَا مِن كُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِیلٌ (هود آیه 40)
هنگامى كه فرمان ما (به فرا رسیدن عذاب) صادر شد، و آب از تنور به جوشش آمد، به نوح گفتیم: از هر جفتى از حیوانات (نر و ماده) یك زوج در آن كشتى حمل كن، همچنین خاندانت را بر آن سوار كن، مگر آن‏ها كه قبلاً وعده هلاكت به آن‏ها داده شده (مانند یكى از همسران و یكى از پسرانش) و همچنین مؤمنان را سوار كن.


 به این ترتیب مسافران كشتى عبارت بودند از: نوح علیه‏السلام و حدود هشتاد نفر از ایمان‏آورندگان به او، یك جفت از هر نوع از انواع حیوانات (از حشرات و پرندگان و چهارپایان و...) و مقدارى بذر گیاهان و نهال.

مسافران هر كدام در جایگاه مخصوصى قرار گرفتند و همه آماده یك بلاى عظیم بودند كه نشانه ‏هاى مقدماتى آن آشكار شده بود. از جمله در میان تنورى كه در خانه نوح علیه‏ السلام بود آب جوشید و ابرهاى تیره و تار همچون پاره‏هاى ظلمانى شب سراسر آسمان را فرا گرفت. صداى غرش رعد و برق از هر سو شنیده و دیده مى‏ شد و همه چیز از یك حادثه بزرگ و فراگیر خبر مى ‏داد.

وحشت همگان را فرا گرفت ؛ هر كس سراسیمه به سویى مى گریخت . كم كم موج ها انبوه شد و هنگامه اى برخاست .

نوح كه از كشتى مى نگریست و تسبیح خدا مى گفت ، فرزند خویش را دید كه از امواج به بلندى ها مى گریخت . فریاد برآورد:

 یا بُنَىّ اِركَب مَعَنا وَ لا تَكُن مَع الكافِرِینَ؛ پسرم! با ما به كشتى سوار شو و از گروه كافران مباش!

ولى كنعان به جاى این كه به دعوت دلسوزانه پدر پاسخ دهد و خود را كه در پرتگاه هلاكت بود نجات بخشد، با كمال غرور و گستاخى تقاضاى پدر را رد كرد و در پاسخ او گفت:

سَآوى الى جبَلٍ یَعصِمُنى مِن الماءِ؛ به زودى به كوهى پناه مى‏برم تا مرا از آب حفظ كند.

اما در همان هنگام امواج بالاتر آمد و آب ، كشتى را بر سر گرفت و هر چه جز كشتى به زیر آب رفت . نوح كه خود شاهد غرق شدن پسر بود، سخت دلتنگ شد و از روى مهر پدرى ، گله آغاز كرد:

 رَبّ اءِنَّهُم مِن اَهلى وَ اءنَّ وَعدَكَ الحَقُّ؛ پروردگارا! پسرم از خاندان من است، و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است.

خداوند در پاسخ نوح علیه‏السلام فرمود:

اءِنَّهُم لَیسَ مِن اهلِكَ اءِنَّه عَمل غیرُ صالِحٍ... ؛ اى نوح! او از هل تو نیست، او عمل ناصالحى است و فرد ناشایسته‏اى مى‏باشد، بنابراین آن چه را از آن آگاه نیستى از من مخواه، به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى.


نوح بى درنگ از خداوند پوزش خواست و هم به او پناه برد:
- پروردگارا، به درگاه تو پناه مى آورم و از اینكه چیزى را درخواست مى كنم كه نمى دانم ، پوزش مى طلبم ؛ اگر بر من رحمت نیاورى ، از زیانكاران خواهم بود.

سرانجام بر طبق آیه 44 سوره هود کشتی به سلامت آرام گرفت:

وَقِیلَ یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءكِ وَیَا سَمَاء أَقْلِعِی وَغِیضَ الْمَاء وَقُضِیَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِیِّ وَقِیلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ; (هود آیه 44) و گفته شد اى زمین آب خود را فرو بر و اى آسمان [از باران] خوددارى كن و آب فرو كاست و فرمان گزارده شده و [كشتى] بر جودى قرار گرفت و گفته شد مرگ بر قوم ستمكار


 نوح و دیگر یاران او دوباره قدم به خاك نهادند: حیوانات غیر اهلى را در بیابان یله كردند و همگان ، با همگنان ، زندگى تازه اى را بر روى زمین آغاز كردند.

حضرت نوح علیه‏السلام از پیامبرانى بود كه عمر طولانى داشت. بعضى نوشته‏اند 2500 سال عمر نمود، از این رو به او شیخ الانبیاء مى‏ گفتند. در عین حال او هرگز دل به این دنیاى فانى نبسته بود و خود را چون مسافرى مى ‏دید، شاهد برمدعى این كه در روزهاى آخر عمر آن پیامبر گرامى، شخصى از او پرسید:

دنیا را چگونه دیدى؟!

نوح علیه‏السلام در پاسخ گفت:

كَبَیتٍ لَه بابانِ دَخَلتُ مِن احَدِهُما وَ خَرجتُ مِنَ الآخَرِ؛
دنیا را همچون اطاقى دیدم كه داراى دو در است، از یكى وارد شدم و از دیگرى بیرون رفتم. (
كامل ابناثیر، ج 1،ص 73)

امام صادق علیه‏السلام فرمود: هنگامى كه عزرائیل نزد نوح علیه‏ السلام براى قبض روح آمد، نوح در برابر تابش آفتاب بود، عزرائیل سلام كرد، نوح علیه‏السلام جواب سلام او را داد و پرسید:

براى چه به این جا آمده‏اى؟

عزرائیل گفت: آمده‏ ام روح تو را قبض كنم.

نوح علیه‏ السلام فرمود: اجازه بده از آفتاب به سایه بروم.

عزرائیل اجازه داد و نوح علیه ‏السلام به سایه رفت، سپس نوح (این سخن عبرت‏ آمیز را به عزرائیل) گفت:

اى فرشته مرگ! آنچه در دنیا زندگى نمودم، (به قدرى زود گذشت كه) همانند آمدن من از آفتاب به سایه بود، اكنون مأموریت خود را در مورد قبض روح من انجام بده.

عزرائیل نیز روح او را قبض نمود. (
امالى صدوق،ص 306، بحار، ج 11، ص 286)


برگرفته از: کتاب قصه‏ هاى قرآن به قلم روان‏ (محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه)
داستان پیامبران جلد هاى 1 و 2 (سید على موسوى گرمارودى)
کتاب قرآن کریم آیات سوره های نوح و هود و ترجمه آنها

منبع:
پایگاه قرآنی کلام الهی
سامان سوهانیان





نوع مطلب : پیامبران، 
برچسب ها : زندگی حضرت نوح، کشتی نوح، عذاب الهی،