داستان زندگی حضرت ابراهیم در قرآن (قسمت دوم)

جمعه 10 آذر 1391
  ابراهیم بت شکن

ابراهیم در فکر این بود که نمایشی را برای اثبات عجز و ناتوانی بت‌ها به انجام برساند و بت‌ها را از بین ببرد، در نتیجه روزی را که مصادف با انجام مراسم جشن مشترکین بود و عادت داشتند که آن مراسم را در خارج از شهر انجام دهند، فرصت را غنیمت شمرد تا بت‌ها را در هم شکند.

مشرکین هنگام خروج از شهر برای انجام مراسم دعوت کردند؛


فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ. فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ
. (صافات/۸۸ -۹۰) «حضرت ابراهیم بعد از درخواست ایشان جهت شرکت در مراسم، نگاهی به ستارگان انداخت و گفت: من ناخوش هستم آنان بدو پشت کردند و به دنبال مراسم خود رفتند.»      


وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ. (انبیاء/۵۷) «آنگاه ابراهیم آهسته گفت: به خدا سوگند نسبت به بتانتان قطعاً چاره‌اندیشی می‌کنم (و نقشه‌ای برای نابودی بت‌ها خواهم کشید) زمانی که ای قوم مشرک پشت کنید و بروید»  (و برای مراسم عید بیرون شهر روید و از آنها دور شوید).

حضرت ابراهیم بعد از خروج بت‌پرستان از شهر، شتابان و نهان به سراغ معبودهای ایشان رفت و تمسخرکنان فریاد زد و گفت:....

فَرَاغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلَا تَأْکُلُونَ. مَا لَکُمْ لَا تَنطِقُونَ. (صافات/۹۱-۹۲) «گفت: آیا غذا نمی خورید؟ شما را چه شده که سخن نمی‌گویید؟»

فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا کَبِیرًا لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ. (انبیاء/۵۸) «پس [همه] بت‌ها را قطعه قطعه کرد و شکست مگر بت بزرگشان را که [برای درک ناتوانی بت‌ها] به آن مراجعه کنند».

ابراهیم تمام بت ها را شکست به غیر از بت بزرگ و تبری را که با آن بت‌های کوچک را خرد کرده بود به دوش بت‌ بزرگ آویزان کرد تا موقعی که از او بپرسند چه کسی این بت‌ها را خرد کرده است. ابراهیم بگوید بت‌ بزرگ با این تبری که بر او آویزان شده است آنها را شکسته است. موقعی که بت‌پرستان هنگام غروب به شهر برگشتند و به بتخانه رفتند و دیدند که همه بت‌ها شکسته و خرد شده‌اند مگر بت بزرگ گفتند:

قَالُوا مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ. (انبیاء/۵۹) «چه کسی چنین کاری را بر سر خدایان ما آورده است؟ (و هر کسی که این کار را کرده است) حتماً او از جمله ستمگران است» (و باید کیفر خود را ببیند).

قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ. (انبیاء/۶۰) «برخی گفتند جوانی از مخالفت با بت‌ها سخن می‌گفت که به او ابراهیم می‌گویند

قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ. (انبیاء/۶۱) «بزرگان قوم گفتند او را در برابر مردم حاضر کنید تا دادگاهی شود و آگاهان گواهی دهند

فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ. (صافات/۹۴) «به طرف ابراهیم دوان دوان آمدند

بزرگان قوم گفتند:

قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمُ. (الانبیاء/۶۲) «آیا تو ای ابراهیم این کار را بر سر خدایان ما آوردی؟»

قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ. (انبیاء/۶۳) «ابراهیم گفت چرا از من بازخواست می‌کنید؟ آثار جرم بر بت بزرگ هویدا و همراه است شاید این بت بزرگ چنین کاری را کرده باشد. پس از آن مسئله را بپرسید اگر می‌توانند صحبت کنند

مشترکین گفتند: تو که می‌دانستی اینها سخن نمی‌گویند و تو مرا مورد تمسخر قرار می‌دهی.

حضرت ابراهیم در این هنگام که موقع الزام خصم بود، فرمود: پس چرا شما چیزهایی را پرستش می‌کنید که قدرتی ندارند. برخی به برخی رو کردند و گفتند: اگر می‌خواهید کاری کنید که انتقام خدایان خود را گرفته باشید:

قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ. (انبیاء/۶۸) ابراهیم را سخت بسوزانید و خدایان خویش را مدد و یاری دهید


آتشی عظیم که ابراهیم را نسوزاند و بر او گلستان شد

موقعی که ابراهیم را به نزد نمرود آوردند و او را آماده سوزاندن کردند؛

قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیَانًا فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ. (صافات/۹۷) «گفتند برای ابراهیم چهار دیوار بزرگی بسازید و در میان آن آتش بیفروزید و او را به میان آتش سوزان پر اخگر بیفکنید».

قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِیمَ. (انبیاء/۶۹) «در برابر این عمل ظالمانه خداوند می‌فرماید: ما به آتش دستور دادیم که ای آتش سرد و سالم شو بر ابراهیم و کم‌ترین زیارتی به او مرسان

هنگامی که جبرئیل به دستور خداوند در آتش همنشین حضرت ابراهیم؛ شد و آتش به باغ و گلزار تبدیل گردید، حضرت جبرئیل خطاب به ابراهیم؛ فرمود من از این همه صبر و تحمل تو تعجب می‌کنم که در این ترس و اضطراب به کسی به جز خدا پناه نبردی. «حَسبِیَ اللهُ ونِعمَ الوکِیل» حضرت ابراهیم؛ فرمود: تنها به خدا پناه می‌برم و خداوند برای من کافی است و بهترین وکیل و سرپرست من است.

هنگامی که مردم دیدند که آتش برای حضرت ابراهیم؛ به باغ و گلستان تبدیل شده است و یک نفر زیبا اندام با او بود، عده‌ای ایمان آوردند یکی از آنها حضرت «لوط؛» بود که برادرزاده حضرت ابراهیم؛ بود و یکی دیگر از آنها «سارا خاتون» همسرش بود. هنگامی که نمرود این وضعیت را دید حضرت ابراهیم؛ را به نزد خود فرا خواند و از او پرسید آن کسی که در آتشی که به باغ تبدیل شد با تو همنشین بود چه کسی بود؟ حضرت ابراهیم؛ جواب داد این شخص جبرئیل بود که خداوند او را برای حفظ و حراست از من فرستاده بود. نمرود دستور آزادی ابراهیم را صادر کرد اما...

نمایش قدرت با ساختن برج و رفتن به آسمان برای ترور خالق جهان!!!

ماجراى تبدیل آتش به گلستان، ضربه روحى و سیاسى سنگینى بر نمرود و نمرودیان وارد ساخت، و به عكس ابراهیم علیه‏ السلام را محبوب خاص و عام نمود، ولى نمرود از مركب غرور پیاده نشد، باز به تلاش‏هاى مذبوحانه خود ادامه داد، این بار با نمایش‏ هاى خنده آور، خواست به اصطلاح، آب از دست رفته را به جوى خود باز گرداند، و مردم را در امور پوچ سرگرم سازد، از این رو فرمان داد برجى بسیار بلند و آسمان خراش بسازند. مهندسان و معمارهاى زبردست در ساختن آن به تلاش پرداختند، نمرود با خود مى‏ گفت: به زودى این برج به مرحله عالى خود مى ‏رسد، آن گاه چون صیادى ماهر كه به صید شكار مى‏ پردازد، من نیز بر بام رفیع برج، با آسمانیان كه ابراهیم را كمك مى‏ كنند مى‏ جنگم و آن‏ها را هدف قرار می دهم و براى همیشه از دستشان خلاص مى ‏گردم، ساختمان برج به پایان رسید، روزى تعیین شد تا نمرود و رجال او براى نمایش قدرت بر بام رفیع برج بروند و اظهار وجود كنند، ولى قبل از فرا رسیدن آن روز، طوفان شدیدى آمد و برج به سختى لرزید و قسمت بالاى برج ویران شد، سپس پایه‏ هاى برج سقوط كرد، و برج خراب گردید و جمعى از دست اندركاران نمرودى در میان آن به هلاكت رسیدند. (در آیه 76 سوره نحل به این مطلب اشاره شده)

با این كه با ویران شدن برج، سزاوار بود نمرود، عبرت بگیرد و از میان پوست غرور خارج شود، ولى آن خیره سر غافل به جاى عبرت، تصمیم دیگرى گرفت، به مهندسین فرمان داد: اطاقى كوچك بسازند به گونه ‏اى كه او را به سوى آسمان ببرند.
مهندسین به طراحى پرداختند، طرح آن‏ها به این صورت در آمد كه اطاقى را از چوب محكم ساختند، چهار كركس لاشخور را گرفتند و آن‏ها را مدتى با غذاهاى مختلف پرورش دادند سپس هر یك از آن‏ها را در قسمت پایین یكى از پایه‏ هاى چهارگانه آن اطاق بستند، و مدتى آن‏ها را گرسنه نگهداشتند، سپس در قسمت وسط سقف آن اطاق، شقه هایى از گوشت نهادند، تا كركس‏ ها به طمع آن گوشت‏ها به پرواز در آیند و نمرود در آن اطاق همراه آن‏ها به سوى آسمان حركت نماید.

این دستگاه با این ترتیب ساخته شد، نمرود با تیر و كمان خود به درون آن دستگاه رفت، و كركس ها به پرواز در آمدند، نمرود نیز با آن‏ها به سوى آسمان حركت كرد، اما پس از چند لحظه، نمرود خود را در تاریكى شدید دید، وحشت و ترس او را فرا گرفت، بى درنگ طبق برنامه از پیش تعیین شده، آن گوشت‏ ها را در قسمت پایین قرار داد، این بار كركس‏ها به طمع رسیدن به گوشت سرازیر شده و با صداهاى دلخراش و بلند به طرف زمین به پرواز در آمدند...، به این ترتیب فضاپیماى نمرود به زمین نشست، و نمرود با كمال روسیاهى، شرمندگى، و سرافكندگى از آن خارج گردید.

مرگ نمرود توسط پشه ناتوان

پس از این نشانه ها نمرود سزاوار بود که از کبر و غرور خود دست بردارد و به راه راست هدایت شود اما نمرود ستمگر باز هم به راه خود ادامه می داد
خداوند فرشته ها را در ظاهر انسان فرستاد تا نمرود را نصیحت کنند فرشتگان از نمرود خواستند که از ظلم و ستم و شرک دست بردارد و خدای یگانه را بپرستد که خداوند دارای سپاه عظیمی است که کافی است با کوچکترین آنها تو و سپاهیانت را به هلاکت برساند...
اما نمرود گوشش بدهکار این حرف ها نبود و با تمسخر گفت در سراسر زمین، هیچكس مانند من داراى نیروى نظامى نیست، اگر خداى ابراهیم علیه‏ السلام داراى سپاه هست، بگو فراهم كند، ما آماده جنگیدن با آنان هستیم.
فرشته گفت: اكنون كه چنین است سپاه خود را آماده كن.
نمرود سه روز مهلت خواست و در این سه روز آن چه توانست در یك بیابان بسیار وسیع، به مانور و آماده ‏سازى پرداخت، و سپاهیان بى كران او با نعره‏ هاى گوش خراش به صحنه آمدند.

آن گاه نمرود، ابراهیم را طلبید و به او گفت: این لشگر من است!
ابراهیم جواب داد: شتاب مكن، هم اكنون سپاه من نیز فرا مى ‏رسند.

ناگاه از طرف آسمان انبوه بى كرانى از پشه‏ ها ظاهر شدند و به جان سپاهیان نمرود افتادند طولى نكشید كه ارتش عظیم نمرود در هم شكست و به طور مفتضحانه به خاك هلاكت افتاد.

شخص نمرود در برابر حمله برق آساى پشه‏ ها به سوى قصر خود گریخت، وارد قصر شد و در آن را محكم بست، و وحشت‏زده به اطراف نگاه كرد. در آن جا پشه ‏اى ندید، احساس آرامش كرد، با خود مى‏ گفت: نجات یافتم، آرام شدم، دیگر خبرى نیست...

در همین لحظه باز همان فرشته ناصح، به صورت انسان نزد نمرود آمد و او را نصیحت كرد و به او گفت: لشكر ابراهیم را دیدى! اكنون بیا و توبه كن و به خداى ابراهیم علیه ‏السلام ایمان بیاور تا نجات یابى!

نمرود به نصایح مهرانگیز آن فرشته ناصح، اعتنا نكرد. تا این كه روزى یكى از همان پشه ‏ها از روزنه‏ اى به سوى نمرود پرید، لب پایین و بالاى او را گزید، لبهاى او ورم كرد، سرانجام همان پشه از راه بینى به مغز او راه یافت و همین موضوع به قدرى باعث درد شدید و ناراحتى او شد، كه گماشتگان سر او را مى ‏كوبیدند تا آرام گیرد، سرانجام او با آه و ناله و وضعیت بسیار نكبت‏بارى به هلاكت رسید، و طومار زندگى ننگینش پیچیده شد.

به گفته پروین اعتصامى:

خواست تا لاف خداوندى زند         برج و بارى خدا را بشكند
پشه‏اى را حكم فرمودم كه خیز         خاكش اندر دیده خودبین بریز


امام صادق علیه‏ السلام فرمود: خداوند ناتوان‏ترین خلق خود، پشه را به سوى یكى از جباران خودكامه (نمرود) فرستاد، آن پشه در بینى او وارد گردید، تا به مغز او رسید، و او را به هلاكت رسانید، و این یكى از حكمت‏ هاى الهى است كه با ناتوان‏ترین مخلوقاتش، قلدرترین موجودات را از پاى در مى ‏آورد.

از ابن عباس روایت شده: پشه لب نمرود را گزید، نمرود تلاش كرد تا آن را با دستش بگیرد، پشه به داخل سوراخ بینى او پرید، او تلاش كرد كه آن را از بینى خارج سازد، پشه خود را به سوى مغز او رسانید، خداوند به وسیله همان پشه، چهل شب او را عذاب كرد تا به هلاكت رسید.

هجرت حضرت ابراهیم از بابل

بعداً حضرت ابراهیم؛ مملکت عراق را ترک کرد و رهسپار ولایت شام گردید و در شهر «حران» سکونت ورزید در این سفر حضرت لوط؛ برادرزاده‌اش و ساره همسرش و چند نفر دیگر که به او گرویده بودند همراه او بودند و بعد از مدتی به خاطر اینکه قحطی و فشار اقتصادی دامنگیر ولایت شام گردید حضرت ابراهیم؛ آنجا را نیز ترک کردند و به طرف «مصر» روانه شدند روزی یک نفر از جاسوسان فرعون از آنها گزارش داد و فرعون دستور داد همسر ابراهیم را نزد او ببرند اما ابراهیم هرطور که بود همسرش را تنها نگذاشت و با او رفت، فرعون قصد داشت به ساره دست بزند که در این هنگام با دعای حضرت ابراهیم دست او در میان راه خشک شد سپس فرعون از ابراهیم خواست که از خدایش بخواهد تا دستش به حالت اول برگردد و در این صورت دیگر دست درازی نمیکند و ابراهیم چنین کرد اما فرعون باز هم دست درازی کرد و این ماجرا 3بار تکرار شد بعد از آن فرعون فوراً دستور داد که یک کنیز به نام هاجرخاتون همراه با چند شتر و وسایل خانگی را به حضرت ابراهیم؛ و همسرش ساره بدهند و به حضرت ابراهیم ایمان آورد.

ابراهیم علیه‏ السلام به فلسطین رسید، قسمت بالاى آن را براى سكونت برگزید، و لوط علیه‏ السلام را به قسمت پایین با فاصله هشت فرسخ فرستاد، و پس از مدتى در روستاى حبرون كه اكنون به شهر قدس خلیل معروف است ساكن شد.

تولد اسماعیل و اسحاق

ابراهیم و لوط، در آن سرزمین، مردم را به توحید و آیین الهى دعوت  و از بت پرستى و هرگونه فساد بر حذر مى ‏داشتند، سال‏ها از این ماجرا گذشت، ابراهیم علیه ‏السلام به سن و سال پیرى رسید، ولى فرزندى نداشت زیرا همسرش ساره نازا بود، ابراهیم دوست داشت، پسرى داشته باشد، تا پس از او راهش را ادامه دهد. او از ساره خواست تا کنیزش هاجر را به او ببخشد و ساره نیز چنین کرد بنابراین ابراهیم علیه السلام با هاجر ازدواج کرد و خداوند فرزندی به آن ها داد و حضرت اسماعیل علیه السلام متولد شد. ساره نیز در آرزوی فرزند بود بخصوص وقتی اسماعیل را میدید از حضرت ابراهیم می خواست تا از خداوند درخواست فرزندی برای او نماید. با دعای ابراهیم و استجاب آن بعد از مدتی اسحاق به دنیا آمد.

از این پس فصل جدیدى در زندگى ابراهیم علیه‏السلام پدید آمد، از پاداش‏هاى مخصوص الهى به ابراهیم علیه‏السلام دو فرزند صالح به نام اسماعیل و اسحاق علیه‏السلام بود، تا عصاى پیرى او گردند و راه او را ادامه دهند.

مهمان دوستی حضرت ابراهیم و لقب خلیل الله برای او

 در مهمان دوستى ابراهیم علیه ‏السلام سخن‏ هاى بسیار گفته ‏اند، از جمله:

1 - روزى پنج نفر به خانه ابراهیم علیه ‏السلام آمدند (ان‏ها فرشتگان مأمور خدا همراه جبرئیل، به صورت انسان‏ نزد ابراهیم علیه‏ السلام آمده بودند). ابراهیم با این كه آن‏ها را نمى‏ شناخت، گوساله‏ اى را كشت و براى آن‏ها غذاى لذیذى فراهم كرد (هود آیه 69) و جلو آن‏ها نهاد، آن‏ها گفتند: از این غذا نمى ‏خوریم، مگر این كه به ما خبر دهى كه قیمت این گوساله چقدر است؟!

ابراهیم گفت: قیمت این غذا آن است كه در آغاز خوردن بسم‏الله و در پایان الحمدلله بگویید.

جبرئیل به همراهان خود گفت: سزاوار است كه خداوند این مرد را به عنوان خلیل (دوست خالص) خود برگزیند.( بحار، ج 12،ص 5)

2 - امام صادق علیه ‏السلام فرمود: ابراهیم علیه ‏السلام پدر مهربانى براى مهمانان بود، هرگاه به او مهمان نمى‏ رسید، از خانه بیرون مى‏ آمد و به جستجوى مهمان مى ‏پرداخت. روزى براى پیدا كردن مهمان از خانه خارج شد و در خانه را بست و قفل كرد و كلید آن را همراه خود برد، پس از ساعتى جستجو، به خانه بازگشت ناگاه مردى یا شبیه مردى را در خانه خود دید، به او گفت: اى بنده خدا! با اجازه چه كسى وارد این خانه شدى؟

آن مرد گفت: با اجازه پروردگار این خانه، این سخن سه بار بین ابراهیم علیه‏ السلام و آن مرد تكرار شد، ابراهیم دریافت كه آن مرد جبرئیل است، خداوند را شكر و سپاس نمود. در این هنگام جبرئیل گفت: خداوند مرا به سوى یكى از بندگانش كه او را خلیل (و دوست خالص) خود كرده، فرستاده است.
ابراهیم فرمود: آن بنده را به من معرفى كن، تا آخر عمر خدمتگزار او گردم.
جبرئیل گفت: آن بنده تو هستى.
ابراهیم گفت: چرا خداوند مرا خلیل خوانده است؟
جبرئیل گفت: زیرا تو هرگز از احدى چیزى را درخواست نكردى و هیچ كس هنگام درخواست از تو جواب منفى نشنید.(بحار، ج 12،ص 13)

روایت شده: تا مهمان به خانه ابراهیم علیه ‏السلام نمى ‏آمد، او در خانه غذا نمى‏ خورد، وقتى فرا رسید كه یك شبانه روز مهمان بر او وارد نشد، او از خانه بیرون آمد و در صحرا به جستجوى مهمان پرداخت، پیرمردى را دید، جویاى حال او شد، وقتى خوب به جستجو پرداخت فهمید آن پیرمرد، بت پرست است، ابراهیم گفت: افسوس، اگر تو مسلمان بودى، مهمان من مى ‏شدى و از غذاى من مى‏ خوردى.

پیرمرد از كنار ابراهیم علیه ‏السلام گذشت. در این هنگام جبرئیل بر ابراهیم علیه ‏السلام نازل شد و گفت: خداوند سلام مى‏ رساند و مى‏ فرماید این پیرمرد هفتاد سال مشرك و بت پرست بود، و ما رزق او را كم نكردیم، اینك روزی یك روز او را به تو حواله نمودیم، ولى تو به خاطر بت‏پرستى او، به او غذا ندادى.

ابراهیم علیه ‏السلام از كرده خود پشیمان شد و به عقب بازگشت و به جستجوى آن پیرمرد پرداخت، تا او را پیدا كرد و به خانه خود دعوت نمود، پیرمرد گفت: چرا بار اول مرا رد كردى، و اینك پذیرفتى؟

ابراهیم علیه‏ السلام پیام و هشدار خداوند را به او خبر داد.

پیرمرد در فكر فرو رفت و سپس گفت: نافرمانى از چنین خداوند بزرگوارى، دور از مروت و جوانمردى است. آن گاه به آیین ابراهیم علیه ‏السلام گرویده شد و آن را پذیرفت و بر اثر خلوص و كوشش در راه خدا پرستى، از بزرگان دین شد.(جوامع الحكایات محمد عوفى)

گوشه‏ اى از دعاى ابراهیم علیه‏ السلام‏

از ویژگى ‏هاى ابراهیم این بود كه بسیار دعا مى‏ كرد، و بسیار مناجات و راز و نیاز با خدا مى‏ نمود، از این رو در آیه 75 سوره هود مى‏ خوانیم:

اءنّ ابراهیمَ لَحَلیم اوَّاه مُنیبٌ؛ همانا ابراهیم بسیار بردبار، و بسیار ناله كننده به درگاه خدا و بازگشت كننده به سوى خدا بود.

به عنوان نمونه؛ بخشى از دعاهاى ابراهیم بعد از ساختن كعبه چنین بود:

پروردگارا! این شهر (مكه) را شهر امنى قرار ده! و من و فرزندانمن را از پرستش بتها دور نگه دار!

پروردگارا! آن‏ها (بتها) بسیارى از مردم را گمراه ساختند! هر كس از من پیروى كند از من است و هر كس نافرمانى من كند، تو بخشنده و مهربانى.
 پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمین بى آب و علفى در كنار خانه‏ اى كه حرم توست، ساكن ساختم، تا نماز را بر پا دارند، تو دل هاى گروهى از مردم را متوجه آن‏ها ساز، و از ثمرات به آن‏ها روزى ده، شاید آنان شكر تو را به جاى آورند.

پروردگارا! تو مى ‏دانى آن چه را ما پنهان یا آشكار مى‏ كنیم، و چیزى در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست.

رحلت حضرت ابراهیم

روزى عزرائیل نزد ابراهیم آمد تا جان او را قبض كند، ابراهیم مرگ را دوست نداشت، عزرائیل متوجه شد و عرض كرد: ابراهیم، مرگ را ناخوش دارد.

خداوند به عزرائیل وحى كرد: ابراهیم را آزاد بگذار چرا كه او دوست دارد زنده باشد و مرا عبادت كند.

مدتها از این ماجرا گذشت، تا روزى ابراهیم پیرمرد بسیار فرتوتى را دید كه آن چه مى ‏خورد، نیروى هضم ندارد و آن غذا از دهان او بیرون مى‏ آید، دیدن این منظره سخت و رنج آور، موجب شد كه ابراهیم ادامه زندگى را تلخ بداند، و به مرگ علاقمند شود، در همین وقت، به خانه خود بازگشت، ناگاه یك شخص بسیار نورانى را كه تا آن روز چنان شخص زیبایى را ندیده بود، مشاهده كرد، پرسید:

تو كیستى؟
او گفت: من فرشته مرگ (عزرائیل) هستم.
ابراهیم گفت: سبحان الله! چه كسى است كه از نزدیك شدن به تو و دیدار تو بى علاقه باشد، با این كه داراى چنین جمالى دل آرا هستى.
عزرائیل گفت: اى خلیل خدا! هر گاه خداوند خیر و سعادت كسى را بخواهد مرا با این صورت نزد او مى‏ فرستد، و اگر شر و بدبختى او را بخواهد، مرا در چهره دیگر نزد او بفرستد. آن گاه روح ابراهیم را قبض كرد.(بحار، ج 12،ص 79)

به این ترتیب ابراهیم در سن 175 سالگى با كمال دلخوشى و شادابى، به سراى آخرت شتافت.

در روایت دیگر از امیرمؤمنان علیه ‏السلام نقل شده فرمود: هنگامى كه خداوند خواست ابراهیم را قبض روح كند، عزرائیل را نزد او فرستاد، عزرائیل نزد ابراهیم آمد و سلام كرد، ابراهیم جواب سلام او را داد و پرسید:

آیا براى قبض روح آمده‏ اى یا براى احوال پرسى؟

عزرائیل: براى قبض روح آمده ‏ام.

ابراهیم: آیا دوستى را دیده‏اى كه دوستش را بمیراند؟

عزرائیل بازگشت و به خدا عرض كرد: ابراهیم چنین می گوید، خداوند به اون وحى نمود به ابراهیم بگو:

هَل رَأیتَ حبیباً یَكرَهُ لقاءَ حبیبِهِ، اءنّ الحَبیبَ یُحبُّ لِقاءَ حَبیبِهِ؛ آیا دوستى را دیده‏اى كه از دیدار دوستش بى علاقه باشد، همانا دوست، به دیدار علاقمند است.

ابراهیم به لقاى خدا، اشتیاق یافت و با شور و شوق، دعوت حق را پذیرفت و در سن 175 سالگى به لقاء الله پیوست.



برگرفته از:
بخشی از تالیف استاد محمّد شلماشی ترجمه احمد نوربخش
آیات قرآن و ترجمه آیات
کتاب قصه ‏هاى قرآن به قلم روان‏ (محمد محمدى اشتهاردى‏)
المیزان، بحار
مجمع البیان

تهیه و تدوین: پایگاه قرآنی کلام الهی
سامان سوهانیان





مطالب مرتبط : داستان زندگی حضرت ابراهیم در قرآن (قسمت اول)
نوع مطلب : پیامبران، 
برچسب ها : ابراهیم خلیل الله، داستان زندگی حضرت ابراهیم، رحلت حضرت ابراهیم، مرگ نمرود توسط پشه ناتوان، آتشی عظیم که ابراهیم را نسوزاند و بر او گلستان شد،