بلقیس و حضرت سلیمان علیه ‏السلام

یکشنبه 5 آبان 1392
 بلقیس و سلیمان علیه ‏السلام حضرت سلیمان علیه ‏السلام با تمام حشمت و شكوه و قدرت بى نظیر بر جهان حكومت مى‏ كرد. پایتخت او بیت المقدس در شام بود. خداوند نیروهاى عظیم و امكانات بسیار در اختیار او قرار داده بود، تا آن جا كه رعد و برق و باد و جن و انس و همه پرندگان و چرندگان و حیوانات دیگر تحت فرمان او بودند. و او زبان همه آن‏ها را مى‏ دانست.

روزی هدهد به محضر سلیمان علیه ‏السلام آمد، و چنین گزارش داد:
من از سرزمین سبأ، (واقع در یمن) یك خبر قطعى آورده‏ ام. من زنى را دیدم كه بر مردم (یمن) حكومت مى ‏كند و همه چیز مخصوصا تخت عظیمى را در اختیار دارد. من دیدن آن زن و ملتش خورشید را مى‏ پرستند و براى غیر خدا سجده مى ‏نمایند، و شیطان اعمال آن‏ها را در نظرشان زینت داده و از راه راست باز داشته است و آن‏ها هدایت نخواهند شد، چرا كه آن‏ها خدا را پرستش نمى ‏كنند...! آن خداوندى كه معبودى جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است. (سوره نمل آیات 22 تا 26)

حضرت سلیمان نامه ای نوشت و به هد هد فرمان داد آن را نزد ملکه سبأ ببرد و هدهد نیز چنین کرد.....

وقتی بلقیس (ملکه سبا) آن نامه را دید سران مملکت خویش را جمع کرد و به آن ها گفت:

قَالَتْ یَا أَیُّهَا المَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ كِتَابٌ كَرِیمٌ ِانَّهُ مِن سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ; [ملكه سبا] گفت اى سران [كشور] نامه ‏اى ارجمند براى من آمده است، كه از طرف سلیمان است و [مضمون آن] این است به نام خداوند رحمتگر مهربان، بر من بزرگى مكنید و مرا از در اطاعت در آیید. (نمل آیه 29 تا 31)

بزرگان كشور گفتند:

نَحْنُ أُوْلُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَالْأَمْرُ إِلَیْكِ فَانظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ (نمل آیه 33); گفتند ما سخت نیرومند و دلاوریم و[لى] اختیار كار با توست بنگر چه دستور مى ‏دهى.

بلقیس از جنگ و ویرانی دوری کرد و چنین گفت:

قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ یَفْعَلُونَ وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِم بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ; (نمل آیات 34 و 35) ;[ملكه] گفت پادشاهان چون به شهرى درآیند آن را تباه و عزیزانش را خوار مى‏ گردانند و این گونه مى ‏كنند و [اینك] من ارمغانى به سویشان مى‏ فرستم و مى‏ نگرم كه فرستادگان [من] با چه چیز بازمى ‏گردند.

بنابراین بلقیس هدایایی را به همراه فرستادگان روانه کرد تا هم از نیات حضرت سلیمان آگاه شود و هم اینکه قدرت او را ارزیابی کند. اما وقتی فرستادگان با هدایا نزد حضرت سلیمان آمدند سلیمان هدایا را نپذیرفت و به آنان چنین فرمود:

فَلَمَّا جَاء سُلَیْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِیَ اللَّهُ خَیْرٌ مِّمَّا آتَاكُم بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (نمل آیه 36); و چون [فرستاده] نزد سلیمان آمد [سلیمان] گفت آیا مرا به مالى كمك مى ‏دهید آنچه خدا به من عطا كرده بهتر است از آنچه به شما داده ‏است [نه] بلكه شما به ارمغان خود شادمانى مى‏ نمایید

ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ (نمل آیه 37); به سوى آنان بازگرد كه قطعا سپاهیانى بر [سر] ایشان مى ‏آوریم كه در برابر آنها تاب ایستادگى نداشته باشند و از آن [دیار] به خوارى و زبونى بیرونشان مى‏ كنیم.

فرستاده مخصوص با همراهان به یمن بازگشتند و عظمت مقام و توان و قدرت سپاه سلیمان و نپذیرفتن هدیه را به ملكه سبأ گزارش دادند.

بلقیس دریافت كه ناگزیر باید تسلیم فرمان سلیمان (كه فرمان حق و توحید است) گردد و براى حفظ و سلامت خود و جامعه هیچ راهى جز پیوستن به امت سلیمان ندارد. به دنبال این تصمیم با جمعى از اشراف قوم خود حركت كردند و یمن را به قصد شام ترك گفتند، تا از نزدیك به تحقیق بیشتر بپردازند.

هنگامى كه سلیمان از آمدن بلقیس و همراهانش به طرف شام اطلاع یافت، به حاضران فرمود:

قَالَ یَا أَیُّهَا المَلَأُ أَیُّكُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (نمل آیه 38); ای سران [کشور]، كدام یك از شما تخت او را پیش از آنكه مطیعانه نزد من آیند براى من مى ‏آورد.

[[عفریتى از جن (یعنى از گردنكشان جنیان) گفت: من آن را نزد تو مى ‏آورم، پیش از آن كه از مجلست برخیزى. اما آصف بن برخیا كه از علم كتاب آسمانى بهره‏مند بود گفت: من آن تخت را قبل از آن كه چشم بر هم زنى، نزد تو خواهم آمد.

لحظه ‏اى نگذشت كه سلیمان، تخت بلقیس را در كنار خود دید و بى‏ درنگ به ستایش و شكر خدا پرداخت و گفت:

هذَا مِن فَضلِ رَبِّى لِیَبلُونى ءَاشكُرِ اَم اَكفُرُ؛

این موهبت، از فضل پروردگار من است تا مرا آزمایش كند كه آیا شكر او را به جا مى ‏آورم، یا كفران مى‏ كنم.(مضنون سوره نمل آیات 39 و 40)]]

سپس سلیمان علیه ‏السلام دستور داد تا تخت را اندكى جابجا كرده و تغییر دهند تا وقتى كه بلقیس آمد، ببینند در مقابل این پرسش كه آیا این تخت تو است یا نه، چه جواب مى‏ دهد.

قبل از ورود بلقیس به قصر سلیمان، سلیمان علیه‏ السلام دستور داده بود صحن یكى از قصرها را از بلور بسازند، و از زیر بلورها آب جارى عبور دهند. [و این دستور به خاطر جذب دل بلقیس، و یك نوع اعجاز بود]

هنگامى كه ملكه سبأ با همراهان وارد قصر شد، یكى از مأموران قصر به او گفت: داخل صحن قصر شو!. در قرآن چنین آمده:

قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَیْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِیرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ به او گفته شد وارد ساحت كاخ [پادشاهى] شو و چون آن را دید بركه‏اى پنداشت و ساق هایش را نمایان كرد [سلیمان] گفت این كاخى مفروش از آبگینه است [ملكه] گفت پروردگارا من به خود ستم كردم و [اینك] با سلیمان در برابر خدا پروردگار جهانیان تسلیم شدم (نمل آیه 44)

سپس شخصى به تخت او اشاره كرد و به بلقیس گفت: آیا تخت تو این گونه است؟!

بلقیس دریافت كه تخت خود اوست و از طریق اعجاز، پیش از ورودش به آن جا آورده شده است. او با مشاهده این معجزه، تسلیم حق شد و آیین حضرت سلیمان را پذیرفت. او قبلا نیز نشانه‏ هایى از حقانیت نبوت سلیمان را دریافته بود، به هر حال به آیین سلیمان پیوست و به نقل مشهور با سلیمان ازدواج كرد و هر دو در ارشاد مردم به سوى یكتاپرستى كوشیدند.(بحار، ج 14،ص 112)



گرد آوری و تدوین: پایگاه قرآنی کلام الهی
سامان سوهانیان




مطالب مرتبط : داستان های حضرت سلیمان علیه ‏السلام با مورچه
نوع مطلب : پیامبران، 
برچسب ها : داستان حضرت سلیمان، حضرت سلیمان و بلقیس، هدهد و حضرت سلیمان،